با احساس گیر افتادن و سردرگمی چه کنیم؟ (HBR)

احساس گیر افتادن یا سردرگمی؟

این مقاله در مجله کسب و کار هاروارد منتشر شده که منبعی معتبر و ارزشمند در حوزه کسب و کار است.

نویسنده: Dorie Clark

ترجمه شده توسط تیم گیت (Git.ir)

...

ایده اصلی در یک نگاه

  • مسئله

مسیر موفقیت شغلی معمولاً خطی و قابل پیش‌بینی نیست. حتی افراد جاه‌طلب و پرتلاش هم ممکن است به نقطه‌ای برسند که احساس کنند درجا می‌زنند و ندانند قدم بعدی چیست؛ وضعیتی که می‌تواند به‌سادگی آن‌ها را ناامید و بی‌انگیزه کند.

  • راه‌حل

نگاه بلندمدت داشته باشید. بپذیرید که رسیدن به موفقیت اغلب بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم زمان می‌برد و روی پرورش «صبر استراتژیک» تمرکز کنید. با ادامه یادگیری، گسترش شبکه روابط و کاشتن بذرهایی که در آینده به ثمر می‌نشینند، در واقع در حال سرمایه‌گذاری روی نسخه‌ی آینده خودتان هستید.

  • دستاورد

وقتی قدم‌های کوچک اما پیوسته و حساب‌شده در مسیر دلخواهتان برمی‌دارید، حتی اگر زود به نتیجه نرسید و لازم باشد کمی صبر کنید، می‌توانید تقریباً به هر هدفی که در نظر دارید دست پیدا کنید.


بارها و بارها به ما یادآوری شده که چیزی به نام «موفقیت یک‌شبه» وجود ندارد. اما واقعاً رسیدن به اهداف شغلی چقدر زمان می‌برد؟ وقتی پیشرفت کندتر از حد انتظارمان است، بسیاری از ما با این پرسش روبه‌رو می‌شویم: آیا برنامه‌ام کار نمی‌کند، یا فقط هنوز به نتیجه نرسیده است؟

در چند سال گذشته، از جمله در دوره همه‌گیری که با چرخه‌هایی از شتاب کاری و رکود همراه بود، به این پرسش پرداخته‌ام که چگونه می‌توانیم نگاه استراتژیک بلندمدت‌تری به زندگی حرفه‌ای خود داشته باشیم، آن هم در جوامعی که اغلب سرعت بالا در موفقیت را تحسین می‌کنند و ما را به مقایسه دائمی با دیگران سوق می‌دهند.

اچ. ال. منکن، طنزپرداز اوایل قرن بیستم، زمانی گفته بود که موفقیت یعنی سالی حداقل ۱۰۰ دلار بیشتر از برادر همسرت درآمد داشته باشی. اما امروز، به لطف شبکه‌های اجتماعی، ما خودمان را نه فقط با اعضای خانواده، بلکه با دوستان دانشگاهی، همکاران و حتی اینفلوئنسرهای مشهور مقایسه می‌کنیم. وقتی می‌بینیم برخی از این افراد خیلی زود به موفقیت می‌رسند، مثلاً استارتاپ‌های یونیکورن راه‌اندازی می‌کنند، جوایز و ترفیع‌های مهم می‌گیرند یا در فهرست‌های «۳۰ زیر ۳۰» قرار می‌گیرند، فراموش می‌کنیم که آن‌ها استثنا هستند، نه قاعده.

برای بسیاری از حرفه‌ای‌ها، مسیر پیشرفت می‌تواند آزاردهنده و کند باشد یا حتی ناگهان متوقف شود. این اتفاق کاملاً رایج است. با این حال، در چنین موقعیت‌هایی بسیاری از ما به‌شدت دلسرد می‌شویم. به پل سزان فکر کنید، هنرمندی که استعدادش در ابتدا نادیده گرفته شد و قدرش را ندانستند. به گفته دیوید گالنسون، استاد دانشگاه شیکاگو که اقتصاد خلاقیت را مطالعه می‌کند، این موضوع باعث شد سزان دچار «ناامنی عمیق و تاریکی» شود. او در ۴۵ سالگی، در حالی که بعدها الهام‌بخش نسل جدیدی از هنرمندان شد و پابلو پیکاسو او را «پدر همه ما» نامید، هنوز تردید داشت که آیا اصلاً دستاوردی داشته یا نه.

افرادی در دنیای کسب‌وکار که می‌خواهند در صنایع رقابتی پیشرفت کنند، کسب‌وکارشان را توسعه دهند یا در حوزه تخصصی خود به رسمیت شناخته شوند، ممکن است در همین چرخه نزولی گرفتار شوند. اگر درک روشنی از سرعت منطقی پیشرفت نداشته باشند یا نتوانند توضیح دهند چرا دیگران از آن‌ها جلوتر هستند، ممکن است مسیرهای امیدوارکننده را کنار بگذارند، اهدافشان را کوچک کنند یا حتی کاملاً منصرف شوند. برخلاف سزان که ادامه داد و در نهایت به یک اسطوره تبدیل شد، آن‌ها خیلی زود تسلیم می‌شوند.

البته قرار نیست کورکورانه یک استراتژی شکست‌خورده را تا انتها ادامه دهیم. اما تجربه من نشان می‌دهد بسیاری از حرفه‌ای‌ها دچار اشتباه برعکس می‌شوند. آن‌ها به خودشان زمان کافی برای موفق شدن نمی‌دهند. در عوض، باید «صبر استراتژیک» را در خود پرورش دهند. همان‌طور که سرمایه‌گذاران بلندمدت در بازار سهام یاد می‌گیرند در دوره‌های افت بازار به ایده‌های درست پایبند بمانند، افراد هم می‌توانند یاد بگیرند شواهد را با آرامش ارزیابی کنند و حتی زمانی که نتیجه قطعی نیست، مسیرشان را ادامه دهند.

اما رسیدن به این نقطه فقط با توصیه کلی و منفعلانه «صبور باش» امکان‌پذیر نیست. شما باید هم اهل فکر باشید و هم دست به اقدام بزنید. یکی از راه‌های مؤثر، استفاده از یک رویکرد پنج‌مرحله‌ای است که شامل بازنگری‌های دوره‌ای و تعیین بازه‌های زمانی واقع‌بینانه می‌شود و به شما کمک می‌کند زیرساخت لازم برای موفقیت در آینده را بسازید.

شناخت هدف و مسیر

جف بزوس در نامه سال ۲۰۱۸ خود به سهام‌داران آمازون، داستانی درباره یکی از دوستانش تعریف می‌کند که یک مربی مخصوص «هندستند» یا همان ایستادن روی دست استخدام کرده بود. مربی به او گفته بود بیشتر افراد فکر می‌کنند با دو هفته تمرین مداوم می‌توانند این مهارت را یاد بگیرند، در حالی که در واقع حدود شش ماه زمان می‌برد؛ اختلافی شگفت‌انگیز میان تصور و واقعیت. اگر فکر کنید رسیدن به یک هدف ۱۲ برابر آسان‌تر از چیزی است که واقعاً هست، کاملاً طبیعی است که بعد از یک ماه تلاش، با این تصور که «استعدادش را ندارم» کنار بکشید. در حالی که مسئله نه شما هستید و نه توانایی‌هایتان؛ مشکل این است که انتظار غیرممکن داشته‌اید.

درست مثل کسانی که می‌خواهند روی دست بایستند، اغلب ما هم درک دقیقی از مسیر واقعی موفقیت در حرفه‌مان نداریم. آیا باید یک سال طول بکشد؟ پنج سال؟ یا پانزده سال؟ اگر می‌خواهید در حوزه کاری‌تان شناخته شوید، لازم است در ۱۰ کنفرانس ارائه دهید یا ۱۰۰ تا یا حتی ۱۰۰۰ تا؟ اگر هدفتان رسیدن به جایگاه سرپرستی تیم است، چند ارزیابی عملکرد عالی و چند تجربه مدیریت پروژه نیاز دارید؟ اگر می‌خواهید مدیر فروش شوید، باید روی چه نوع مشتریانی تمرکز کنید؟ ما معمولاً این اطلاعات حیاتی را نداریم و حتی متوجه نبود آن هم نمی‌شویم. در نتیجه، به زمان‌بندی‌های غیرواقعی دل می‌بندیم که گاهی ما را تا مرز ناامیدی پیش می‌برد.

به همین دلیل، وقتی در حال تدوین و بهبود اهداف حرفه‌ای خود هستید، مهم است بررسی کنید چه چیزهایی در گذشته برای دیگران جواب داده و بر اساس آن یک برآورد آگاهانه از زمان موردنیاز برای رسیدن به اهدافتان داشته باشید. شرایط ممکن است متفاوت باشد، اما داشتن یک مبنای تقریبی می‌تواند بسیار راهگشا باشد.

با همکارانی که به جایگاهی رسیده‌اند که شما در پی آن هستید ارتباط بگیرید و از آن‌ها بخواهید نقاط عطف مسیرشان را با جزئیات توضیح دهند. مثلاً می‌توانید بپرسید: «چقدر طول کشید تا اولین فروش شش‌رقمی‌تان را ثبت کنید؟ چند جلسه با مشتریان بالقوه داشتید؟ برای گرفتن همان جلسات چند تماس برقرار کردید؟» در بیشتر موارد، مگر اینکه شما را رقیب مستقیم خود بدانند، از به اشتراک گذاشتن این اطلاعات دریغ نمی‌کنند. حتی ممکن است از دقت و جزئیات سؤالاتتان تعجب کنند و مجبور شوند کمی در حافظه‌شان جست‌وجو کنند؛ که کاملاً طبیعی است، چون معمولاً کسی این‌طور سؤال نمی‌پرسد. همین می‌تواند برای شما یک مزیت رقابتی ایجاد کند.

وقتی مسیر را به‌خوبی ترسیم کنید، می‌توانید نقاطی مشخص برای ارزیابی پیشرفت خود تعیین کنید. فرض کنید بنیان‌گذار یک استارتاپ هستید و بر اساس تحقیقاتتان می‌دانید شرکت‌های موفق در صنعت شما معمولاً تا پایان سال دوم به درآمد دو میلیون دلاری می‌رسند. حالا اگر ۱۸ ماه گذشته و پیش‌بینی‌های شما حتی به نصف این عدد هم نمی‌رسد، این یک نشانه جدی است که باید سریع رویکردتان را تغییر دهید یا شاید حتی از آن کسب‌وکار خارج شوید.

در نهایت، هدف این نیست که با تمام ایده‌ها و جاه‌طلبی‌هایتان بی‌وقفه به جلو حرکت کنید. هدف این است که ایده‌های درست را پرورش دهید، از ایده‌های نادرست فاصله بگیرید و مهم‌تر از همه، پروژه‌هایی را که پتانسیل دارند اما زمان می‌برند تا به نتیجه برسند، زودتر از موعد کنار نگذارید.

پذیرفتن این واقعیت که پیشرفت گاهی به‌سختی قابل مشاهده است

در مسیر توسعه فناوری‌هایی که با نرخ نمایی رشد می‌کنند، مثل هوش مصنوعی، چاپ سه‌بعدی و خودروهای خودران، یک دوره طولانی وجود دارد که پیشرفت‌ها آن‌قدر جزئی‌اند که با وجود دو برابر شدن مداوم، به نظر می‌رسد هیچ اتفاقی در حال رخ دادن نیست. پیتر دیامندیس و استیون کاتلر، نویسندگان این حوزه، این بازه را «مرحله فریب» می‌نامند، چون بسیاری را وادار می‌کند فناوری را خیلی زود کنار بگذارند. اما وقتی این پیشرفت‌ها به یک آستانه مشخص می‌رسند، منحنی رشد به‌طور ناگهانی جهش پیدا می‌کند و موفقیت به شکلی چشمگیر و سریع ظاهر می‌شود. کافی است به گذار به دوربین‌های دیجیتال فکر کنید. همین منطق در مسیر حرفه‌ای ما هم صدق می‌کند.

درک سیورز، بنیان‌گذار شرکت توزیع موسیقی CD Baby، در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید که کسب‌وکارش چهار سال طول کشید تا به‌واقع جان بگیرد. او می‌گوید: «خیلی وقت‌ها با افرادی روبه‌رو می‌شوم که ایده رویایی‌شان را شروع کرده‌اند و بعد از چند ماه می‌گویند: “هیچ‌چیز پیش نمی‌رود!” من هم می‌گویم: “فقط چند ماه گذشته! جدی می‌گویی؟” وقتی سه سال از شروع CD Baby گذشته بود، فقط من بودم و یک نفر دیگر در خانه‌ام.» اما در سال دهم، او شرکتش را به قیمت ۲۲ میلیون دلار فروخت.

من الگوی مشابهی را در میان بیش از ۶۰۰ نفری که در دوره آنلاین «Recognized Expert» من شرکت کرده‌اند هم دیده‌ام؛ دوره‌ای که به متخصصان کمک می‌کند اعتبار حرفه‌ای و برند شخصی خود را بسازند. به‌طور میانگین، حدود دو تا سه سال زمان لازم است تا نشانه‌هایی از پیشرفت در گسترش جایگاه حرفه‌ای آن‌ها دیده شود، و حدود پنج سال طول می‌کشد تا رشد معناداری شکل بگیرد.

با این حال، حتی اگر هنوز نشانه واضحی از حرکت به سمت هدف یا تحقق نقاط عطف تعیین‌شده نمی‌بینید، باید بتوانید پیروزی‌های کوچک و انگیزه‌بخش را شناسایی کنید. من این‌ها را «قطره‌های باران» پیشرفت می‌نامم. این نشانه‌ها در ابتدا پراکنده و به‌سختی قابل تشخیص‌اند؛ مثل تعریف و تمجید یک مدیر یا مشتری، درخواست‌های ارتباط در لینکدین از سوی افرادی که تازه با کار شما آشنا شده‌اند، یا دعوت برای هدایت یک کمیته. هرکدام به‌تنهایی شاید آن‌قدر مهم نباشند که بخواهید جشن بگیرید.

اما وقتی این نشانه‌ها را در کنار هم قرار دهید، به شاخص‌های اولیه‌ای از حرکت رو به جلو تبدیل می‌شوند و می‌توانند در دوره‌های کندی پیشرفت، انگیزه شما را حفظ کنند. برای مثال، یکی از مدیران توانمند در یک شرکت کالاهای مصرفی که می‌شناسم، مدت‌ها بود که شایسته ارتقا بود، اما به دلیل پر بودن مسیر ارتقا، مجبور شد منتظر بماند تا موقعیتی خالی شود. این دوره می‌توانست بسیار ناامیدکننده باشد، اما او تمرکزش را روی همین «قطره‌ها» گذاشت؛ مثل اینکه از او خواسته شد برنامه‌های نوآوری‌اش را برای مشتریان بزرگ ارائه دهد، فرصتی با دیده‌شدن بالا، و همچنین دریافت تحسین‌های بدون درخواست از رئیس گروه. این مسیر بیشتر از چیزی که می‌خواست طول کشید، اما در نهایت، به لطف پشتکارش، توانست ارتقا پیدا کند.

استفاده هوشمندانه از روابط

طبیعی است که پیشرفت خود را با مقایسه با دیگران بسنجیم. اما این کار اغلب نسخه‌ای برای احساس بد است. بهتر است این عادت مخرب را کنار بگذاریم و به‌جای آن از روابط انسانی‌مان انرژی بگیریم.

به‌جای اینکه با حسرت به همتایان جلوتر از خود نگاه کنید و از وضعیت فعلی‌تان ناراضی باشید، سعی کنید موفقیت هر فرد را در بستر خودش ببینید. یک مثال خوب، سیستم «هندیکپ» در گلف است؛ معیاری استاندارد که به بازیکنان آماتور اجازه می‌دهد در رقابت با بازیکنان حرفه‌ای‌تر، بازی عادلانه‌تری داشته باشند. به‌جای اینکه بگویید «تایگر وودز با ۴۵ ضربه از من جلو زد» و دلسرد شوید، می‌توانید این‌طور نگاه کنید که با در نظر گرفتن هندیکپ، عملکرد شما نسبت به سطح خودتان بهتر از عملکرد او نسبت به سطح خودش بوده است.

برای مثال، یکی از دوستانم خودش را با یکی از همکارانش مقایسه می‌کرد، تا زمانی که متوجه شد آن فرد ۱۷ سال زودتر از او مسیرش را شروع کرده است. حالا او به خودش یادآوری می‌کند که اگرچه امروز به اندازه آن همکار موفق نیست، اما تقریباً در همان نقطه‌ای قرار دارد که او ۱۷ سال پیش بوده است. در نظر گرفتن عواملی مثل سن، تجربه و سایر متغیرهای مرتبط، رویکردی بسیار منطقی‌تر و انسانی‌تر برای مواجهه با رقابت است.

راه دیگر بهره‌برداری از روابط این است که خودتان را در میان مشاوران قابل اعتماد قرار دهید و از آن‌ها بخواهید به شما در ارزیابی پیشرفتتان و تصمیم‌گیری درباره تغییر مسیر کمک کنند. وقتی درگیر رسیدن به یک هدف خاص هستید، خیلی راحت ممکن است دیدتان محدود شود؛ یا بیش از حد به یک مسیر اشتباه بچسبید، یا خیلی زود از مسیری که هنوز در حال شکل‌گیری است ناامید شوید. به همین دلیل، نگاه واقع‌بینانه یک فرد قابل اعتماد می‌تواند بسیار تعیین‌کننده باشد.

النا احمدووا چند سال پیش چنین تجربه‌ای داشت، زمانی که یک نقش جدید در یک شرکت فناوری جهانی پذیرفت. مأموریت او این بود که برای یک واحد ۲۵۰ نفره و حیاتی، ساختار سازمانی را از صفر طراحی کند. سه ماه از شروع پروژه گذشته بود و او با موانع متعددی روبه‌رو شده بود؛ انگیزه‌اش کاهش یافته بود و از خودش می‌پرسید: آیا در مسیر درستی هستم؟ اصلاً کاری که می‌کنم ارزشمند است؟ او به سراغ معاون ارشد خود رفت که رابطه‌ای قدیمی با او داشت. او راهنمایی‌های عملی درباره اصلاح رویکرد ارائه داد. اما مهم‌تر از آن، به او گفت که این نقش در حال حاضر چقدر حیاتی است و هیچ فرد دیگری نمی‌تواند آن را بر عهده بگیرد. به گفته خودش، این ترکیبی از «قدردانی، احترام و حمایت» بود و همین باعث شد بتواند پروژه را با موفقیت به پایان برساند.

دائماً خط پایان را جابه‌جا نکنید

در علوم محیط‌زیست اصطلاحی وجود دارد به نام «سندروم تغییر خط مبنا» که به تمایل ما برای تغییر معیار یا نقطه مرجع در ارزیابی پدیده‌ها اشاره دارد. برای مثال، یک دانشمند ممکن است کاهش جمعیت یک گونه را فقط در طول دوران حرفه‌ای خود بررسی کند، نه در بازه‌ای چندصدساله، که این کار تصویر نادرستی از واقعیت ایجاد می‌کند.

پدیده‌ای مشابه در نحوه ارزیابی مسیر شغلی بسیاری از حرفه‌ای‌ها هم دیده می‌شود. با گذشت زمان، آن‌ها به موفقیت‌های خود عادت می‌کنند و آن‌ها را بدیهی می‌دانند. برای نمونه، یکی از همکارانم می‌گفت زمانی که برای اولین بار با یکی از چهره‌های مطرح صنعتش همکاری کرد، «حضور در یک اتاق با او حس فوق‌العاده بزرگی داشت». اما حالا می‌گوید «دیگر عادی شده، نه اینکه بی‌اهمیت باشد، اما طبیعی به نظر می‌رسد و ذهنم رفته سراغ هدف بعدی».

او تنها نیست. چون اغلب تمرکزمان روی اهداف بزرگ است، مثل ترفیع، سخنرانی در یک رویداد مهم یا دریافت جایزه صنعتی، برخی دستاوردها را بی‌اهمیت تلقی می‌کنیم و فراموش می‌کنیم که همین موفقیت‌ها پنج سال پیش، یا حتی یک سال پیش، می‌توانستند برایمان بسیار بزرگ باشند. وقتی دائماً خط پایان را جلوتر می‌بریم، در واقع پیشرفتی را که تا امروز داشته‌ایم نادیده می‌گیریم یا پاک می‌کنیم. این کار طبیعتاً دلسردکننده است و احتمال کنار کشیدن را بیشتر می‌کند. اما اگر بتوانیم نقطه شروعمان و مسیری را که طی کرده‌ایم ببینیم و برای آن ارزش قائل شویم، انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر خواهیم داشت.

به‌دنبال «در مسیر درست بودن» باشید

به‌ندرت پیش می‌آید که دقیقاً به همان شکلی که پیش‌بینی کرده‌ایم به اهدافمان برسیم. شرایط در طول زمان تغییر می‌کند، مثلاً ممکن است همسر شما یک پیشنهاد شغلی جذاب در خارج از کشور دریافت کند، یا برخی فرصت‌ها بدون تقصیر شما از دسترس خارج شوند، مثل زمانی که شرکتتان ادغام می‌شود و نقش شما حذف می‌شود. به‌جای اینکه سرسختانه فقط یک هدف مشخص را دنبال کنید، بهتر است تمرکزتان را روی حرکت در «جهت درست» بگذارید.

زمانی که در اوایل دهه بیست زندگی‌ام بودم، هدفم این بود که استاد دانشگاه شوم. بنابراین طبق روال، در آزمون GRE شرکت کردم و برای چندین برنامه دکتری درخواست دادم. نتیجه؟ از همه آن‌ها رد شدم. آن زمان این اتفاق ضربه بزرگی برایم بود، اما در عرض دو سال توانستم مسیر دیگری پیدا کنم. به‌عنوان یک گزینه جایگزین وارد حرفه روزنامه‌نگاری شدم و از طریق ارتباطات ساده‌ای که در کار جدیدم ایجاد کردم، توانستم فرصتی برای تدریس یک درس رسانه‌های جمعی در یک دانشگاه محلی به دست آورم، بدون اینکه سال‌ها زمان یا هزینه گرفتن مدرک دکتری را صرف کنم. حالا، نزدیک به ۲۰ سال بعد، هنوز تدریس می‌کنم و در چند مدرسه برتر کسب‌وکار حضور دارم.

به‌طور مشابه، دینا دل‌وال دقیقاً می‌دانست چه می‌خواهد: تبدیل شدن به یک بازیگر موفق سینما. اما پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه و با یک بارداری غیرمنتظره، تصمیم گرفت نزدیک خانواده بماند و فرزندش را بزرگ کند. محل زندگی او، نزدیک مرز داکوتای شمالی و مینه‌سوتا، قطعاً مرکز صنعت سینما نبود. با این حال، از آرزوهایش دست نکشید. در پروژه‌های بازیگری منطقه‌ای شرکت کرد و در نهایت به نقشی شاخص به‌عنوان چهره ایالت داکوتای شمالی در کمپین گردشگری آن دست یافت. دیده‌شدن او به‌عنوان بازیگر، مسیر جدیدی را برایش باز کرد: موقعیتی در یک سازمان هنری غیرانتفاعی محلی. او طی یک دهه مدیریت خود، بودجه این سازمان و توان آن برای حمایت از جامعه هنری منطقه را چهار برابر کرد.

دل‌وال به مریل استریپ تبدیل نشد، اما مسیر حرفه‌ای معنادار و ارزشمندی برای خود ساخت. او می‌گوید: «حرفه من از خیلی از دوستانم که به نیویورک یا لس‌آنجلس رفتند، بزرگ‌تر شد.» بسیاری از آن‌ها سال‌ها در تست‌های بازیگری رد شدند و هرگز کاری که دوست داشته باشند پیدا نکردند، در حالی که او در اکوسیستم خلاق محلی خود شکوفا شد.

هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم تمام پیچ‌وخم‌های مسیر شغلی یا زندگی‌مان را پیش‌بینی کنیم. احتمالاً همه فرصت‌هایی که برایشان اقدام می‌کنیم را هم به دست نمی‌آوریم یا همه افتخاراتی که در پی آن هستیم را کسب نمی‌کنیم. اما این به آن معنا نیست که نمی‌توانیم شکلی منحصربه‌فرد و رضایت‌بخش از موفقیت حرفه‌ای، در جهت درست، برای خود بسازیم.

بیایید صادق باشیم: صبر کردن آزاردهنده است. خیلی بهتر بود اگر اصلاً به آن نیاز نداشتیم و می‌توانستیم سریع به هرچه می‌خواهیم برسیم. اما واقعیت این است که در اغلب موارد، اهداف مهم و معنادار ما به تلاش، پشتکار و زمان نیاز دارند.

ممکن است لازم باشد وبلاگی بنویسید که در ابتدا خواننده زیادی ندارد، فقط برای اینکه ایده‌هایتان را محک بزنید و به‌تدریج مخاطب بسازید؛ یا در کلاس‌های Toastmasters شرکت کنید، حتی وقتی به نظر می‌رسد کسی علاقه‌ای به شنیدن حرف‌های شما ندارد، تا مهارت ارائه‌تان را تقویت کنید؛ یا زمان ناهارتان را صرف گذراندن یک دوره آنلاین درباره تحولات جدید حوزه کاری‌تان کنید. ممکن است مجبور شوید به تلاش ادامه دهید، حتی زمانی که بی‌فایده، خسته‌کننده یا سخت به نظر می‌رسد. لحظاتی هم خواهد بود که در آن‌ها واقعاً نمی‌دانید آیا اصلاً پیشرفتی داشته‌اید یا نه.

اما برای رسیدن به نتایجی که می‌خواهید و ساختن مسیری شغلی که در ذهن دارید، باید حاضر باشید این فرایند را طی کنید. با صبر استراتژیک و برداشتن گام‌های کوچک و حساب‌شده، امروز، فردا و روز بعد، تقریباً هیچ هدفی دور از دسترس نخواهد بود.

برای ثبت دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.