استراتژی بدون تمرین معنا ندارد (HBR)

این مقاله در Harvard Business Review، یکی از معتبرترین و ارزشمندترین منابع حوزه کسبوکار، منتشر شده است.
نویسنده: راجر ال. مارتین
من هرگز ندیدهام کسی بدون تمرین در استراتژی مهارت پیدا کند. شاید چنین چیزی ممکن باشد، اما من تاکنون نمونهای از آن ندیدهام و بعید میدانم در آینده هم ببینم. چون استراتژی یک «مهارت انضباطی» است. مثل هر مهارت دیگری، برای حرفهای شدن در آن باید هم به آن باور داشته باشید و هم روی آن کار کنید؛ هم ذهنیت درست لازم است و هم تلاش مستمر تا بتوان در استراتژی پیشرفت کرد و به تسلط رسید.
کلید داشتن ذهنیت استراتژیک این است که زندگی کسبوکار را کاملاً تصادفی نبینید؛ یعنی آن را «احتمالمحور اما نه کاملاً تصادفی» در نظر بگیرید. ممکن است لازم باشد تصمیمها و انتخابها را بیشتر از آنچه دوست داریم بازبینی و اصلاح کنیم، اما اصل ماجرا همچنان پابرجاست: داشتن یک استراتژی آگاهانه، هدفمند و قابلاصلاح بهتر از این است که صرفاً اجازه دهیم هر اتفاقی که قرار است رخ دهد، خودبهخود پیش برود.
بدون تردید سادهترین کار این است که آینده را آنقدر غیرقابلپیشبینی و نامطمئن بدانیم که تصمیمگیری را کاملاً کنار بگذاریم و همه گزینهها را باز نگه داریم. اما طنز ماجرا اینجاست که «تصمیم نگرفتن» هم به همان اندازه یک تصمیم است و به همان اندازه پیامد دارد که انتخاب آگاهانه برای اقدام کردن.
در اینجا میتوان رگهای از نگاه اف. اسکات فیتزجرالد را دید؛ او نوشته بود: «انسان باید بتواند ببیند که اوضاع ناامیدکننده است، اما همچنان مصمم باشد که آن را تغییر دهد.» کسبوکارها بهمرور تکامل پیدا میکنند و تغییر میکنند؛ آنقدر که ممکن است تصمیمهای سرمایهگذاری ماه گذشته یا سال گذشته امروز احمقانه به نظر برسند. این اتفاق برای همه رخ میدهد، فرقی نمیکند چه کسی باشید یا چقدر باهوش باشید. حتی برای وارن بافت هم در سرمایهگذاریهایی مثل Salomon Brothers، Dexter Shoes، US Airways و Conoco چنین اتفاقی افتاد. اما اینها استثناهایی در میان بیشمار تصمیم دیگری بودند که تقریباً همانطور که او پیشبینی کرده بود، موفق از آب درآمدند. ذهنیت یک استراتژیست این است که صرفاً چون بعضی تصمیمها اشتباه از آب درمیآیند، نتیجه نگیرد که آینده کاملاً غیرقابلپیشبینی است.
اگر نخستین عنصر لازم برای تبدیل شدن به یک استراتژیست حرفهای «باور» باشد، دومین عنصر «کار، کار و باز هم کار» است. یعنی باید انتخابهای استراتژیک انجام دهید، ببینید در عمل چه نتیجهای میدهند و سپس از آنها یاد بگیرید. استراتژی بخشی هنر است و بخشی علم؛ بیشتر یک «رویکرد اکتشافی» است تا یک الگوریتم دقیق. همانند بسیاری از روشهای اکتشافی، میتوان یاد گرفت که به چه دستهبندیهایی باید توجه کرد: مشتریان، رقبا، قابلیتها و روند تحول صنعت. اما هیچ فرمول ازپیشآمادهای وجود ندارد که بگوید در هر موقعیت خاص، این عوامل را دقیقاً چگونه باید کنار هم قرار داد.
اینجاست که تمرین اهمیت پیدا میکند و نوع این تمرین واقعاً مهم است. در گلف ممکن است فکر کنید رفتن به زمین تمرین و زدن هزار توپ، ذاتاً تمرین خوبی است. اما اگر فقط پشت توپ بایستید، با تمام قدرت ضربه بزنید و ببینید توپ مستقیم و دور رفت یا نه، در واقع تمرین مؤثری انجام ندادهاید. اگر بعضی ضربهها عالی بودند و بعضی دیگر نه، چه چیزی یاد گرفتید؟ تقریباً هیچ؛ مگر اینکه از قبل مشخص کرده باشید دقیقاً میخواهید روی چه چیزی تمرکز کنید، مثلاً ثابت نگه داشتن سر، چرخش لگن یا جلو بودن دستها هنگام ضربه.
حتی در گلف هم احتمالاً به یک مربی نیاز دارید تا آنچه را واقعاً انجام میدهید ـ نه آنچه فکر میکنید انجام میدهید ـ مشاهده کند تا بتوانید چیزی مفید یاد بگیرید.
در استراتژی، تمرین مفید یعنی اینکه منطق پشت یک تصمیم را از قبل مشخص کنید؛ برای مثال: «فکر میکنم مشتریان اینگونه واکنش نشان دهند»، «رقبا آنگونه واکنش نشان خواهند داد»، «ما قادر خواهیم بود این کار را اجرا کنیم» و «به این نتیجه خواهیم رسید»؛ سپس ببینید در عمل چه اتفاقی میافتد و آن را با منطق اولیه خود مقایسه کنید. فقط از این طریق است که یاد میگیرید؛ فقط از این طریق میتوانید بفهمید منطق شما کاملاً درست بوده یا در بخشی دچار نقص و خطا شده است.
و وقتی میگویم باید منطق خود را مشخص کنید، منظورم این است که آن را از قبل بنویسید، نه اینکه فقط در ذهنتان مرورش کنید. این موضوع اهمیت زیادی دارد، چون انسان توانایی عجیبی در توجیه کردن همهچیز پس از وقوع اتفاقات دارد. اگر از قبل منطق تصمیم خود را ثبت نکنید، بعداً خودتان را قانع خواهید کرد که همهچیز دقیقاً همانطور پیش رفته که انتظار داشتید و در نتیجه هیچ چیزی یاد نخواهید گرفت. در گلف، مربی میتواند شما را وادار کند واقعبین باشید؛ مثلاً بگوید «نه، هنگام ضربه دستهایت جلوتر نبود». اما در استراتژی، خودتان باید این صداقت را با خود حفظ کنید.
البته هیچوقت نمیتوان نقش شانس را کاملاً حذف کرد. ممکن است تصمیمی منطقی و درست گرفته باشید، اما این بار نتیجه ندهد چون بدشانس بودهاید. شاید آن تصمیم 80 درصد احتمال موفقیت داشته و شما در همان 20 درصد ناموفق قرار گرفته باشید. به همین دلیل است که تمرین و تجربه زیاد ضروریاند؛ چون بهتدریج مجموعهای از تحلیلها و مشاهدههای مختلف را در ذهن شما شکل میدهند. هرچه بیشتر تمرین کنید، تأثیر شانس بر تصمیمهای شما کمتر میشود؛ هرچند هیچوقت کاملاً از بین نمیرود.
جمعبندی ماجرا این است: اگر باور داشته باشید که میتوانید در مواجهه با عدمقطعیت ذاتی آینده، بیشتر اوقات موفق شوید و بهطور مداوم منطق تصمیمهای خود را تدوین کنید، انتخابهای استراتژیک انجام دهید و نتایج آنها را ارزیابی کنید، در نهایت به یک استراتژیست حرفهای تبدیل خواهید شد.
راجر ال. مارتین استاد ممتاز و رئیس پیشین دانشکده مدیریت Rotman در دانشگاه تورنتو است. او همچنین یکی از نویسندگان کتاب Creating Great Choices: A Leader’s Guide to Integrative Thinking منتشرشده توسط انتشارات Harvard Business Review Press در سال 2017 است.
برای ثبت دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.