چگونه عادت‌های جدید و ماندگار بسازیم (HBR)

روش درست ایجاد عادت‌های جدید

این مقاله در مجله کسب و کار هاروارد منتشر شده که منبعی معتبر و ارزشمند در حوزه کسب و کار است.

مصاحبه با جیمز کلیر، به قلم آلیسون بیرد

ترجمه شده توسط تیم گیت (Git.ir)


ایده اصلی در یک نگاه

  • مسئله

اگر برای یادگیری یک مهارت جدید یا به پایان رساندن یک پروژه بزرگ و پیچیده با مشکل مواجه هستید، احتمالاً انرژی خود را در جای اشتباهی متمرکز کرده‌اید. موفقیت حاصل جاه‌طلبی خارق‌العاده یا سخت‌کوشی بی‌وقفه نیست؛ بلکه به نظم فردی و عادت‌های درست نیاز دارد.

  • راه‌حل

به‌جای تمرکز بر دستاوردهای بزرگ، بلندپروازانه و مبهم، اهداف خود را به اقدام‌های کوچک‌تر و قابل مدیریت تقسیم کنید. به‌جای اینکه فقط روی نتیجه نهایی تمرکز داشته باشید، بر هویتی که می‌خواهید به آن تبدیل شوید تمرکز کنید. از خود بپرسید: چه نوع فردی می‌تواند به این نتایج دست پیدا کند؟

  • مزایا

ایجاد و تقویت تدریجی عادت‌های مثبت، به مرور روایت ذهنی شما را تغییر می‌دهد و تصویرتان از خودتان را دگرگون می‌کند. اقدام‌های کوچک اما مداوم، در طول زمان روی هم انباشته می‌شوند و به رشد فردی چشمگیر و موفقیت پایدار در بلندمدت منجر خواهند شد.


یادداشت سردبیر: ما با جیمز کلیر، کارآفرین و نویسنده کتاب عادت‌های اتمی: روشی ساده و اثبات‌شده برای ساخت عادت‌های خوب و ترک عادت‌های بد، درباره این موضوع گفت‌وگو کردیم که چرا موفقیت به نظم فردی نیاز دارد. این موضوعی است که بارها و بارها در داستان رهبران بزرگ دیده‌ایم. بسیاری از آن‌ها هر روز ساعت 4 صبح از خواب بیدار می‌شوند، هر هفته یک کتاب می‌خوانند یا برای ارتباط با مشتریان یا انجام مصاحبه‌ها، از یک سیستم ثابت و آزموده‌شده استفاده می‌کنند.

بسیاری از این افراد طوری به نظر می‌رسند که انگار جاه‌طلبی و پشتکاری فراتر از توان انسان‌های عادی دارند. اما می‌توان از زاویه‌ای دیگر هم به موفقیت آن‌ها نگاه کرد: آن‌ها عادت‌های فوق‌العاده‌ای ساخته‌اند. در حالی که بیشتر ما به‌تدریج درگیر عادت‌های نادرست می‌شویم، مانند انجام دادن ساده‌ترین کارها در اولویت، تصمیم‌گیری‌های عجولانه، تماشای تلویزیون به‌جای یادگیری یک ایده جدید یا حتی کم‌خوابی، افراد موفق به برنامه خود پایبند می‌مانند و به همین دلیل، از زندگی و مسیر شغلی خود بهره بیشتری می‌برند.

فرقی نمی‌کند هدفتان یادگیری یک مهارت جدید باشد، تکمیل یک پروژه بزرگ یا شرکت در رویدادهای شبکه‌سازی بیشتر؛ کلیر معتقد است راهکارهای ساده و عملی برای ایجاد عادت‌های بهتر وجود دارد که می‌توانند شما را به مقصدی که می‌خواهید برسانند.

آلیسون بیرد: در زمان ضبط این مصاحبه، در آستانه شروع سال جدید هستیم. بسیاری از ما برای سال نو تصمیم‌های تازه می‌گیریم، اما خیلی زود از ادامه دادن آن‌ها بازمی‌مانیم. چگونه می‌توانیم این بار عملکرد بهتری داشته باشیم؟

جیمز کلیر: برای صحبت درباره عادت‌ها از دریچه تصمیم‌های سال نو، می‌توان از چند زاویه وارد شد. من به دو مورد اشاره می‌کنم. نخست اینکه اغلب ما اهداف، آرزوها یا تصمیم‌هایی بسیار بزرگ برای خود تعیین می‌کنیم. اگر این عادت‌ها یا رفتارها را به کارهایی کوچک، ساده و آسان تبدیل کنید، احتمال اینکه در سال جدید به آن‌ها پایبند بمانید و به هدفتان برسید، بسیار بیشتر خواهد شد.

من این روش را «قانون دو دقیقه‌ای» می‌نامم. ایده اصلی این است که هر عادتی را که می‌خواهید ایجاد کنید، به کاری تبدیل کنید که انجام دادنش حداکثر دو دقیقه زمان ببرد. برای مثال، هدف «سال آینده 30 کتاب بخوانم» به «هر روز یک صفحه کتاب بخوانم» تبدیل می‌شود. یا «هفته‌ای 4 روز یوگا انجام دهم» به «زیرانداز یوگا را پهن کنم» تغییر پیدا می‌کند.

گاهی افراد در برابر این ایده مقاومت می‌کنند، چون با خودشان می‌گویند: «می‌دانم هدف واقعی من فقط پهن کردن زیرانداز یوگا نیست؛ من می‌خواهم واقعاً تمرین کنم.» اما به نظر من، این یکی از حقیقت‌های اساسی درباره شکل‌گیری عادت‌هاست و برای تصمیم‌های سال نو هم کاملاً صدق می‌کند: یک عادت باید ابتدا شکل بگیرد، سپس می‌توان آن را بهتر و کامل‌تر کرد. پیش از آنکه به فکر بهینه‌سازی یا گسترش یک عادت باشید، باید آن را به بخشی طبیعی از زندگی خود تبدیل کنید.

نکته دوم این است که بیشتر از نتیجه، روی هویت خود تمرکز کنید. بخش زیادی از صحبت‌ها درباره تصمیم‌های سال نو، حول محور تعداد کتاب‌هایی است که می‌خواهیم بخوانیم، میزان وزنی که می‌خواهیم کم کنیم یا درآمد بیشتری که می‌خواهیم به دست آوریم. اما به نظر من بهتر است از خودتان بپرسید: «چه نوع فردی می‌تواند به چنین نتایجی برسد؟»

مثلاً چه کسی می‌تواند 20 پوند وزن کم کند؟ احتمالاً کسی که هیچ جلسه تمرینی خود را از دست نمی‌دهد. در این صورت، تمرکز شما به‌جای نتیجه نهایی، روی ساختن عادت‌هایی قرار می‌گیرد که این هویت را تقویت می‌کنند. اگر هر روز مانند چنین فردی رفتار کنید، می‌توانید مطمئن باشید که نتیجه نیز به‌طور طبیعی به دنبال آن خواهد آمد.

جالب است که به موضوع هویت اشاره کردید. در کتابتان نوشته‌اید که ما با گفتن جمله‌هایی مانند «من آدم سحرخیزی نیستم»، «در به خاطر سپردن اسم‌ها ضعیفم»، «همیشه دیر می‌رسم»، «با فناوری خوب نیستم» یا «در ریاضی افتضاحم»، خودمان را محدود می‌کنیم.

و وقتی این بخش را خواندم، واقعاً نزدیک بود بلند بخندم؛ چون همه این جمله‌ها را درباره خودم می‌گویم، با اینکه می‌دانم اگر زودتر از خواب بیدار شوم، اسم‌ها را بهتر به خاطر بسپارم، وقت‌شناس‌تر باشم یا در ریاضی و فناوری مهارت بیشتری پیدا کنم، خبرنگار حوزه کسب‌وکار بسیار بهتری خواهم بود. پس چگونه می‌توانم این ذهنیت را درباره خودم تغییر دهم؟

به نظر من، دلیل واقعی اهمیت عادت‌ها این است که می‌توانند روایت درونی شما را تغییر دهند. آن‌ها می‌توانند تصویری را که از خودتان دارید دگرگون کنند. شاید اولین بار که کاری را انجام می‌دهید، یا حتی بار دهم و صدم، هنوز احساس نکنید که نگاهتان به خودتان عوض شده یا هویت جدیدی را کاملاً پذیرفته‌اید.

اما در مقطعی، وقتی پیوسته به انجام آن رفتار ادامه می‌دهید، از یک مرز نامرئی عبور می‌کنید و با خودتان می‌گویید: «شاید واقعاً آدم اهل مطالعه‌ای هستم.» یا «شاید بالاخره به فردی منظم و مرتب تبدیل شده‌ام.»

هر اقدامی که انجام می‌دهید، مانند رأیی است که به فردی که می‌خواهید به او تبدیل شوید می‌دهید. هرچه بیشتر به انجام عادت‌ها ادامه دهید، رأی‌های بیشتری به آن هویت می‌دهید و شواهد بیشتری برای اثبات آن جمع می‌کنید. در نتیجه، احتمال اینکه روزی با خودتان بگویید: «این همان کسی است که واقعاً هستم.» بیشتر می‌شود.

به نظر من، همین نکته باعث می‌شود دیدگاه من با توصیه رایجی که معمولاً درباره تغییر رفتار می‌شنوید متفاوت باشد؛ همان جمله معروف «وانمود کن تا بالاخره موفق شوی». این توصیه از شما می‌خواهد بدون اینکه مدرکی داشته باشید، باور مثبتی درباره خودتان ایجاد کنید. اما برای باورهایی که هیچ پشتوانه‌ای ندارند، یک واژه مشخص داریم: توهم.

در نهایت، مغز شما از این ناهماهنگی میان چیزی که مدام درباره خودتان می‌گویید و رفتاری که واقعاً انجام می‌دهید، احساس ناراحتی می‌کند. رفتار و باورها رابطه‌ای دوطرفه دارند و من معتقدم بهتر است رفتار، هدایت‌کننده این رابطه باشد. از یک حرکت شنا شروع کنید. از نوشتن یک جمله آغاز کنید. فقط یک دقیقه مدیتیشن انجام دهید. مهم نیست چه کاری است.

چون دست‌کم در همان لحظه، نمی‌توانید انکار کنید که یک نویسنده بوده‌اید، یا فردی بوده‌اید که تمرین ورزشی‌اش را از دست نمی‌دهد، یا کسی بوده‌اید که مدیتیشن انجام می‌دهد. و در بلندمدت، هدف واقعی نیز همین است. هدف این نیست که یک ماراتن را به پایان برسانید؛ هدف این است که به یک دونده تبدیل شوید. وقتی این هویت‌های جدید را به خودتان نسبت می‌دهید، دیگر صرفاً در حال تغییر رفتار نیستید، بلکه مطابق با تصویری که از خودتان ساخته‌اید عمل می‌کنید. به همین دلیل، معتقدم تغییر واقعی رفتار، در حقیقت همان تغییر هویت است.

چطور می‌توان این ایده را وارد محیط کار کرد؟ از نگاه شما، عادت‌های بد چگونه باعث عقب‌ماندن افراد می‌شوند و عادت‌های خوب چگونه آن‌ها را به جلو می‌برند؟

اگر بخواهیم مشخصاً درباره محیط کار صحبت کنیم، به نظرم می‌توان عادت‌ها را به‌طور کلی در دو دسته قرار داد. دسته اول، چیزی است که من آن را «عادت‌های مرتبط با انرژی» می‌نامم. برای مثال، داشتن عادت‌های خوب خواب. این در واقع یک ابرعادت است؛ اگر آن را به‌خوبی مدیریت کنید، برای انجام تقریباً هر عادت دیگری نیز در موقعیت بهتری قرار خواهید گرفت. اما اگر به اندازه کافی استراحت نکرده باشید، هر روز عملکرد خودتان را محدود می‌کنید.

تقریباً همه عادت‌های مرتبط با سلامت در این دسته قرار می‌گیرند؛ ورزش، کاهش استرس و تغذیه سالم، همگی از عادت‌های مرتبط با انرژی هستند. اما دسته دوم، که شاید ارتباط مستقیم‌تری با کارهای فکری و دانشی داشته باشد، چیزی است که آن را «عادت‌های مرتبط با توجه» می‌نامم.

تقریباً برای همه ما، و به‌ویژه برای کسانی که در حوزه‌های دانشی فعالیت می‌کنند یا ارزش کارشان به خلاقیتشان وابسته است، ایده‌هایی که تولید می‌کنیم تا حد زیادی حاصل جایی است که توجه خود را به آن معطوف می‌کنیم. آنچه می‌خوانید و آنچه به‌طور مداوم مصرف می‌کنید، معمولاً زمینه‌ساز افکاری است که در ذهن شما شکل می‌گیرند یا ایده‌های خلاقانه و نوآورانه‌ای که به آن‌ها می‌رسید.

با بهبود عادت‌های مربوط به مصرف محتوا یا مدیریت توجه، می‌توانید کیفیت خروجی کاری خود را به‌طور چشمگیری افزایش دهید. همه ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که حجم عظیمی از اطلاعات هر لحظه به سمت ما سرازیر می‌شود. بنابراین، توانایی انتخاب، ویرایش، پالایش و فیلتر کردن جریان اطلاعات، چه در انتخاب افرادی که در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنید، چه مقاله‌هایی که هر روز می‌خوانید، چه منابع خبری که انتخاب می‌کنید و چه کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنید، از تصمیم‌های بسیار مهمی است که کیفیت خروجی نهایی شما را تعیین می‌کند. این بخش به آن چیزی مربوط می‌شود که وارد ذهن خود می‌کنید.

اما دسته دیگری از عادت‌ها نیز وجود دارند که هدفشان وارد کردن چیزهای جدید نیست، بلکه حذف کردن موارد اضافی است؛ یعنی کاهش عوامل حواس‌پرتی. برای مثال، یکی از عادت‌هایی که حدود یک سال است به آن پایبندم و تقریباً در 90 درصد روزها انجامش می‌دهم، این است که تا زمان ناهار، تلفن همراهم را در اتاق دیگری می‌گذارم.

من یک دفتر کار خانگی دارم و اگر تلفن همراهم را با خودم به اتاق کار بیاورم و روی میز بگذارم، دقیقاً مثل همه افراد دیگر رفتار می‌کنم؛ هر سه دقیقه یک‌بار آن را چک می‌کنم، فقط چون جلوی چشمم قرار دارد. اما اگر آن را در اتاق دیگری بگذارم، با اینکه فقط 30 ثانیه با من فاصله دارد، تقریباً هیچ‌وقت برای آوردنش نمی‌روم. چیزی که همیشه برایم جالب است، این سؤال است که: «واقعاً آن را می‌خواستم یا نه؟» از یک طرف، ظاهراً آن‌قدر می‌خواستمش که وقتی کنارم بود هر سه دقیقه سراغش می‌رفتم. اما از طرف دیگر، آن‌قدر هم نمی‌خواستمش که حاضر باشم فقط 30 ثانیه راه بروم و از اتاق دیگر آن را بیاورم.

به نظرم این موضوع را در بسیاری از عادت‌های مرتبط با فناوری، راحتی و زندگی مدرن می‌بینیم، به‌ویژه در مورد تلفن‌های هوشمند و اپلیکیشن‌ها. انجام بسیاری از کارها آن‌قدر بدون اصطکاک، آسان، سریع و دردسترس شده که کوچک‌ترین جرقه میل یا کنجکاوی کافی است تا ما را از مسیر اصلی منحرف کند.

اگر بتوانید محیط اطرافتان را، چه میز کارتان در شرکت، چه دفتر کار خانگی یا حتی پیشخوان آشپزخانه، طوری طراحی کنید که ساده‌ترین و کم‌اصطکاک‌ترین انتخاب‌ها، همان رفتارهای مفید و سازنده باشند و در مقابل، انجام کارهایی که حواس شما را پرت می‌کنند دشوارتر شود، معمولاً متوجه خواهید شد که عادت‌های مربوط به توجه نیز به‌تدریج به سمت فعالیت‌های پربازده‌تر هدایت می‌شوند. اگر بخواهم جمع‌بندی کنم، می‌گویم اگر هدفتان افزایش بهره‌وری در کار است، باید روی دو دسته عادت تمرکز کنید: عادت‌های مرتبط با انرژی و عادت‌های مرتبط با توجه.

درباره عادت‌های مربوط به پیش‌قدم شدن چه نظری دارید؟ مثلاً اینکه خودتان را مجبور کنید تماس‌های فروش بیشتری بگیرید یا در رویدادهای شبکه‌سازی بیشتری شرکت کنید.

بدون تردید، پیش‌قدم بودن یکی از ویژگی‌های بسیار مهم در زندگی است و به نظرم داشتن آن ارزشمند است. اما درباره عبارتی که به کار بردید، یعنی «مجبور کردن خودتان» به برقراری تماس‌های فروش یا شرکت در رویدادهای شبکه‌سازی...

بیایید بگوییم «ایجاد انگیزه».

بله، موافقم. فکر می‌کنم «ایجاد انگیزه» توصیف مناسب‌تری است. راه‌های مختلفی برای رسیدن به یک نتیجه وجود دارد. بنابراین بهتر است از خودتان سؤال‌هایی مانند این‌ها بپرسید: «هدف واقعی من چیست؟» «اگر قرار بود رسیدن به این هدف آسان باشد، چه شکلی پیدا می‌کرد؟» «چه راهی وجود دارد که بتوانم به این هدف برسم، بدون اینکه اصطکاک بیشتری به زندگی‌ام اضافه کنم؟»

این‌ها سؤال‌هایی هستند که باید برای هر کاری که قصد انجامش را دارید، بارها از خودتان بپرسید. چون تجربه نشان می‌دهد بسیاری از رفتارها به‌طور طبیعی ما را به سمت خود جذب می‌کنند؛ گاهی چون جذاب و راحت هستند، گاهی چون با شخصیت یا توانایی‌های ذاتی ما هماهنگ‌اند و گاهی هم به دلایل دیگر. به نظر من، بهتر است روی فعالیت‌هایی تمرکز کنید که به‌طور طبیعی شما را به سمت خود می‌کشند، نه کارهایی که مدام باید خودتان را برای انجامشان تحت فشار قرار دهید.

برای مثال، شما به شبکه‌سازی اشاره کردید. بدون شک داشتن یک شبکه ارتباطی قوی در دنیای کار امروز بسیار ارزشمند است. اما اگر فردی درون‌گرا باشید یا اصولاً به گفت‌وگوهای کوتاه و غیررسمی علاقه‌ای نداشته باشید، شرکت در یک رویداد شبکه‌سازی ممکن است بیشتر شبیه یک کابوس باشد.

خبر خوب این است که امروز برای شبکه‌سازی، راه‌های متنوعی وجود دارد. از نظر من، مؤثرترین روش این است که کار ارزشمندی انجام دهید و آن را به‌صورت عمومی منتشر کنید. این می‌تواند نوشتن یک مقاله جذاب باشد، ضبط یک پادکست یا تولید یک ویدئو. مهم نیست چه قالبی را انتخاب می‌کنید؛ کافی است کاری جالب و ارزشمند انجام دهید و آن را با دیگران به اشتراک بگذارید. در این صورت، آن محتوا مانند یک آهنربا افرادی را که علایق و طرز فکر مشابهی دارند به سمت شما جذب می‌کند. این نوع شبکه‌سازی، معمولاً بسیار مؤثرتر از حضور در یک مهمانی یا دورهمی رسمی برای آشنایی با افراد جدید است.

منظورم این است که وقتی این سؤال‌ها را از خودتان می‌پرسید؛ «هدف واقعی چیست؟»، «اگر قرار بود این کار آسان باشد، چگونه انجام می‌شد؟» و «آیا راهی وجود دارد که بدون ایجاد اصطکاک بیشتر، به این هدف برسم؟»، اغلب متوجه می‌شوید که مسیرهای جایگزین جالب و مؤثری برای رسیدن به همان نتیجه وجود دارد.

اگر بخواهیم درباره واداشتن خودمان به نوشتن یا تمرکز روی مهم‌ترین پروژه صحبت کنیم، چه راهکارهایی وجود دارد که کمک کند ابتدا سراغ همان کارهای مهم برویم و بیشترین زمان را به آن‌ها اختصاص دهیم؟

در کتاب عادت‌های اتمی داستانی درباره توایلا ثارپ، طراح رقص و مربی مشهور، آورده‌ام. او طرفدار جدی عادت‌هاست و در طول دوران حرفه‌ای خود، برنامه‌های روزانه بسیار منظمی داشته است. برای مثال، هر صبح دو ساعت در باشگاه ورزش می‌کند. اما خودش همیشه می‌گوید که عادت واقعی، ورزش کردن در باشگاه نیست؛ عادت واقعی، گرفتن تاکسی جلوی ساختمان محل زندگی‌اش است.

به نظرم این مثال برای هر کسی که می‌خواهد روی کارهای مهم تمرکز کند، آموزنده است. اگر از خودتان می‌پرسید «چطور روی مهم‌ترین کارها یا ارزشمندترین استفاده از زمانم تمرکز کنم؟»، پاسخ این است که عادت را نقطه شروع بدانید، نه نقطه پایان. به عادت‌ها مانند رمپ ورودی یک بزرگراه نگاه کنید.

از خودتان بپرسید: «مفیدترین کارهایی که باید برای آن‌ها وقت بگذارم کدام‌اند؟ ارزشمندترین وظایفم چیست؟» سپس زنجیره رفتار را به عقب برگردانید و نوک این زنجیره را پیدا کنید؛ همان نقطه شروع. اگر بتوانید آن یک یا دو دقیقه اول را شناسایی و خودکار کنید، درست مانند همان گرفتن تاکسی، خواهید دید که ادامه مسیر تقریباً به‌صورت خودکار پیش می‌رود.

در کتابتان نوشته‌اید که ویکتور هوگو روش جالبی برای واداشتن خودش به نشستن پشت میز و کار کردن ابداع کرده بود.

بله. ویکتور هوگو، نویسنده مشهور، آثار زیادی نوشت. روایت معروفی وجود دارد که وقتی قرارداد نوشتن گوژپشت نوتردام را امضا کرد، پیش‌پرداخت خود را گرفت و بعد دقیقاً همان کاری را انجام داد که خیلی از ما انجام می‌دهیم: یک سال کامل کار را به تعویق انداخت. دوستانش را برای شام دعوت می‌کرد، سفر می‌رفت، بیرون غذا می‌خورد؛ خلاصه تقریباً هر کاری انجام می‌داد، جز نوشتن کتاب.

و این اتفاق زمانی افتاد که هنوز فناوری وجود نداشت تا حواسش را پرت کند.

دقیقاً. فکر می‌کنم صرف‌نظر از اینکه در چه دوره‌ای زندگی می‌کنیم، انسان‌ها به‌طور طبیعی به سمت فعالیت‌هایی کشیده می‌شوند که سرگرم‌کننده‌تر، لذت‌بخش‌تر و جذاب‌تر هستند.

در نهایت، ناشرش از این وضعیت باخبر شد و به او گفت: «باید اوضاع تغییر کند. یا ظرف شش ماه کتاب را تمام می‌کنی، یا پیش‌پرداخت را پس می‌دهی.» حالا هوگو با یک ضرب‌الاجل جدی روبه‌رو شده بود. بنابراین، خدمتکارش را صدا زد، تمام لباس‌هایش را جمع کردند، داخل یک صندوق بزرگ گذاشتند، آن را قفل کردند و از خانه خارج کردند. تنها چیزی که برایش باقی ماند، یک شنل بلند و یک لباس راحتی بود.

ناگهان دیگر لباسی نداشت که بتواند با آن از مهمانان پذیرایی کند، به سفر برود یا حتی برای غذا خوردن از خانه خارج شود. در واقع، خودش را به نوعی در حبس خانگی قرار داد و این روش جواب داد. او کتاب را ظرف پنج ماه و نیم نوشت و حتی دو هفته زودتر از موعد مقرر به ناشر تحویل داد.

امروزه در علوم رفتاری به چنین روشی «ابزار تعهد» می‌گویند. به نظر من، ابزارهای تعهد بسیار قدرتمند هستند، زیرا می‌توانند عادت‌های خوب را جذاب‌تر کنند. برای مثال، فرض کنید امشب با خودتان می‌گویید: «فردا همان روزی است که بالاخره ساعت 6 صبح بیدار می‌شوم و برای دویدن می‌روم.» اما وقتی ساعت 6 صبح فرا می‌رسد، تخت‌خوابتان گرم است، بیرون هوا سرد است و با خودتان می‌گویید: «شاید بهتر باشد چند دقیقه دیگر بخوابم.»

حالا زمان را یک روز به عقب برگردانید و تصور کنید برای یکی از دوستانتان پیام فرستاده‌اید: «ساعت 6:15 پارک همدیگر را ببینیم و با هم بدویم.» حالا دوباره ساعت 6 صبح شده است. تخت هنوز گرم است و بیرون همچنان سرد است، اما اگر از خواب بیدار نشوید، دوستتان را تنها در پارک منتظر گذاشته‌اید. در نتیجه، هم خواب ماندن برایتان جذابیت کمتری پیدا می‌کند و هم بلند شدن و رفتن برای دویدن جذاب‌تر می‌شود.

فرض کنیم این قدم اول را برداشته‌اید و هر روز، دست‌کم آن نقطه شروع ساده را انجام می‌دهید. از آنجا چگونه می‌توان به پیشرفت‌های بزرگ‌تر و ملموس‌تر رسید؟

در نهایت باید از آن مرحله عبور کنید. من این را «ارتقای عادت» می‌نامم. یعنی باید به سطح بعدی بروید. قانون کلی من این است که هر روز فقط یک درصد بهتر شوید. همان‌طور که پول با سود مرکب رشد می‌کند، اثر عادت‌ها نیز با تکرار در طول زمان چند برابر می‌شود. من دوست دارم بگویم عادت‌ها همان سود مرکبِ خودسازی هستند.

برای مثال، کتاب خواندن را در نظر بگیرید. خواندن یک کتاب شما را نابغه نمی‌کند. اما اگر هر روز کتاب بخوانید، نه‌تنها یکی پس از دیگری کتاب‌ها را به پایان می‌رسانید، بلکه هر کتاب جدید، زاویه دید تازه‌ای برای درک و تفسیر کتاب‌هایی که قبلاً خوانده‌اید در اختیارتان قرار می‌دهد.

هرچه نقاط ارتباطی بیشتری در ذهنتان شکل بگیرد و دیدگاه‌های بیشتری به دست آورید، دانش شما بیشتر روی خودش انباشته می‌شود و رشد می‌کند. بسیاری از عادت‌ها دقیقاً همین ویژگی را دارند. مثلاً روزی فقط 10 دقیقه بیشتر کار کردن را در نظر بگیرید. شاید این یعنی یک تماس فروش بیشتر، یک ایمیل اضافه یا فقط 10 دقیقه زمان بیشتر برای بازبینی، ویرایش یا بهبود کاری که انجام داده‌اید.

10 دقیقه اضافه در یک روز، اتفاق بزرگی نیست. اما تفاوت میان کسی که هر روز این 10 دقیقه را صرف می‌کند و کسی که این کار را انجام نمی‌دهد، در طول یک دوره کاری 30 ساله می‌تواند به شکلی شگفت‌انگیز انباشته شود. همان یک تماس فروش اضافه در هر روز، در طول سال‌ها و دهه‌ها می‌تواند تفاوت بسیار بزرگی ایجاد کند.

اگر عادت‌های خوبی داشته باشید، زمان به نفع شما کار خواهد کرد. فقط باید صبور باشید و اجازه دهید اثر سود مرکب، کار خودش را انجام دهد. اما اگر عادت‌های بد داشته باشید، زمان به دشمن شما تبدیل می‌شود. هر روزی که می‌گذرد، چاله‌ای که در آن قرار دارید عمیق‌تر می‌شود و فاصله شما با موفقیت بیشتر خواهد شد.

البته این توضیح کمی این تصور را ایجاد می‌کند که پیشرفت همیشه به‌صورت خطی اتفاق می‌افتد، در حالی که شما در کتابتان با تأکید می‌گویید چنین نیست. گاهی رشد متوقف می‌شود، گاهی حتی عقب‌گرد می‌کنیم. از دره‌ها و فلات‌ها صحبت می‌کنید. در چنین شرایطی، از نظر ذهنی چگونه باید با این وضعیت کنار آمد و همچنان به مسیر ادامه داد؟

نکته بسیار خوبی است. بخش احساسی ماجرا کاملاً واقعی است. این را بارها از خوانندگانم شنیده‌ام. مثلاً می‌گویند: «یک ماه است که می‌دوم، پس چرا هنوز تغییری در بدنم نمی‌بینم؟» یا «پنج ماه و نیم است که روی نوشتن این رمان کار می‌کنم، اما طرح داستان هنوز به هم ریخته است. اصلاً قرار هست این کتاب روزی تمام شود؟»

وقتی وسط مسیر هستید و کاملاً درگیر کار شده‌اید، کاملاً طبیعی است که چنین احساسی داشته باشید. برای همین، گاهی فرآیند شکل دادن به عادت‌های خوب را به گرم کردن یک تکه یخ تشبیه می‌کنم.

فرض کنید وارد اتاقی می‌شوید که دمایش 25 درجه است. از دهانتان بخار بیرون می‌آید و روی میز، یک قالب یخ قرار دارد. حالا به‌آرامی دمای اتاق را بالا می‌برید: 26، 27، 28 درجه. یخ همچنان تغییری نمی‌کند. بعد 29، 30، 31 درجه. سپس دما از 31 به 32 درجه می‌رسد. این افزایش یک درجه‌ای، از نظر ظاهری هیچ تفاوتی با افزایش‌های قبلی ندارد، اما ناگهان به نقطه‌ای می‌رسید که یخ شروع به آب شدن می‌کند.

ساختن عادت‌های بهتر و رسیدن به نتایج مطلوب نیز اغلب دقیقاً همین‌گونه است. هر روز قدمی کوچک برمی‌دارید، اندکی پیشرفت می‌کنید و شاید فقط یک درصد بهتر می‌شوید. اما هنوز به نتیجه‌ای که انتظارش را دارید نرسیده‌اید. پاداش‌های دیرهنگام هنوز ظاهر نشده‌اند.

در چنین شرایطی ممکن است وسوسه شوید که دست از تلاش بردارید. اما رها کردن مسیر پس از یک ماه، سه ماه یا حتی شش ماه، شبیه این است که از گرم کردن قالب یخ از 25 تا 31 درجه شکایت کنید، فقط چون هنوز آب نشده است. تلاش شما هدر نرفته؛ فقط در حال انباشته شدن است. مهم این است که به مسیر ادامه دهید.

من تیم بسکتبال سن‌آنتونیو اسپرز را خیلی دوست دارم. آن‌ها پنج بار قهرمان لیگ NBA شده‌اند. جمله‌ای در رختکن این تیم نصب شده که به‌خوبی همین فلسفه را بیان می‌کند. مضمون آن چنین است:

«هر وقت احساس می‌کنم می‌خواهم تسلیم شوم، به سنگ‌تراشی فکر می‌کنم که صد بار با چکش به سنگ می‌کوبد، بی‌آنکه حتی ترک کوچکی روی آن دیده شود. اما با ضربه صد و یکم، سنگ از هم می‌شکند. آن‌وقت می‌دانم که این ضربه آخر نبود که سنگ را شکست، بلکه تمام صد ضربه قبلی بودند که این نتیجه را ممکن کردند.»

به نظر من، دقیقاً باید با عادت‌ها هم همین نگاه را داشت. این آخرین جمله‌ای نیست که باعث می‌شود رمانتان کامل شود؛ بلکه تمام جمله‌هایی است که پیش از آن نوشته‌اید. این آخرین جلسه تمرین نیست که بدن شما را آماده می‌کند؛ بلکه حاصل همه تمرین‌های قبلی است.

اگر بتوانید هر روز دوباره حاضر شوید، دوباره به سنگ ضربه بزنید و این انرژی بالقوه را به‌تدریج جمع کنید، با این باور که هیچ تلاشی از بین نمی‌رود و فقط در حال انباشته شدن است، آن‌وقت راحت‌تر می‌توانید بر چالش‌های ذهنیِ ساختن عادت‌های خوب غلبه کنید و در نهایت به پاداش‌هایی برسید که مدت‌هاست منتظرشان هستید.

می‌دانم که خودتان ورزشکار بوده‌اید؛ البته نه بسکتبال، بلکه بیسبال. در ورزش، ایجاد عادت‌های خوب و پایبندی به برنامه تمرینی کاملاً قابل مشاهده است. هر روز وزنه می‌زنید و در بلندمدت قوی‌تر می‌شوید. هر روز صد بار سرویس می‌زنید و دقتتان بیشتر می‌شود. حتی اگر مدتی درجا بزنید یا عقب‌گرد داشته باشید، باز هم معمولاً روند پیشرفت را می‌بینید. اما در محیط کار، ارتباط میان تلاشی که انجام می‌دهید و دستاورد یا پاداشی که به دست می‌آورید، بسیار مبهم‌تر به نظر می‌رسد.

نکته کلیدی این است که بازخورد باید هم قابل مشاهده باشد و هم سریع دریافت شود. این موضوع آن‌قدر مهم است که در کتاب عادت‌های اتمی از آن با عنوان «قانون بنیادین تغییر رفتار» یاد کرده‌ام:

رفتارهایی که بلافاصله پاداش دریافت می‌کنند، احتمال تکرارشان بیشتر است؛ و رفتارهایی که فوراً با پیامد منفی روبه‌رو می‌شوند، معمولاً کنار گذاشته می‌شوند.

در ورزش، برای مثال، به محض اینکه سرویس را می‌زنید، فوراً متوجه می‌شوید که ضربه دقیق بوده یا نه. توپ داخل زمین افتاده یا بیرون؟ همین بازخورد سریع به شما اجازه می‌دهد برای حرکت بعدی، اصلاح کوچکی در عملکردتان ایجاد کنید. سپس دوباره همان سرویس را تکرار می‌کنید و تقریباً بلافاصله بازخورد جدیدی دریافت می‌کنید.

اما در محیط کار امروزی، به‌ویژه در شرکت‌های بزرگ، بازخورد معمولاً با تأخیر زیادی همراه است. این بازخورد اغلب مبهم است و به‌سختی می‌توان فهمید که تلاش شما دقیقاً چه تأثیری بر نتایج کسب‌وکار یا عملکرد سازمان داشته است.

به نظرم یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که می‌توان از این موضوع گرفت این است که یکی از قوی‌ترین عوامل انگیزه‌بخش برای مغز انسان، احساس پیشرفت است. در زندگی شخصی، خودتان می‌توانید تصمیم بگیرید چه چیزی را اندازه‌گیری کنید و این کار می‌تواند به شکل‌های مختلف انجام شود. مثلاً در کسب‌وکار خودم، هر جمعه یک مرور هفتگی انجام می‌دهم و شاخص‌هایی مانند درآمد، هزینه‌ها، سود و موارد مشابه را ثبت و بررسی می‌کنم.

برای مثال، پدرم شنا را خیلی دوست دارد. اما هر بار که از استخر بیرون می‌آید، ظاهر بدنش دقیقاً همان‌قدر است که هنگام ورود به آب بود؛ بنابراین هیچ بازخورد بصری فوری دریافت نمی‌کند. برای همین، یک تقویم جیبی کوچک همراهش دارد و هر روزی که شنا می‌کند، روی آن روز یک علامت «×» می‌گذارد. شاید این کار خیلی ساده به نظر برسد، اما همان علامت کوچک، نشانه‌ای از پیشرفت است؛ نشانه‌ای که به او یادآوری می‌کند آن روز در مسیر درست قدم برداشته است.

به نظرم این مثال، درس مهم دیگری هم برای مدیران و کارآفرینان دارد: سرعت دریافت بازخورد و سرعت اندازه‌گیری پیشرفت باید با دفعات انجام آن عادت هماهنگ باشد.

اگر هدف بزرگی مثل «مدیر بهتری شدن» داشته باشم، چطور می‌توانم آن را به گام‌های کوچک‌تر تبدیل کنم؟ همان نوع گام‌هایی که شما درباره‌شان صحبت می‌کنید.

من از اینجا شروع می‌کنم: «می‌خواهم مدیر بهتری باشم. عالی است؛ این یک چشم‌انداز خوب است. اما یک مدیر خوب دقیقاً چه کارهایی انجام می‌دهد؟ رفتارهای روزانه او چگونه است؟ چه عادت‌هایی دارد؟ اصلاً کسی که مدیر بهتری است، چه ویژگی‌هایی دارد؟»

بعد کم‌کم پاسخ‌ها را از خودتان استخراج می‌کنید. مثلاً می‌گویید: «یک مدیر خوب هر روز از اعضای تیمش قدردانی می‌کند.» پس شاید تصمیم بگیرید ابتدای هر جلسه تیمی، با گفتن یک نکته مثبت از یکی از اعضای تیم شروع کنید.

یا ممکن است بگویید: «یک مدیر خوب الگوی رفتاری دیگران است و فرهنگ سازمان را در عمل نشان می‌دهد. ما همیشه درباره شفافیت صحبت می‌کنیم، پس من هم باید عادت کنم هر روز، هر هفته یا در جلسات دونفره، رفتاری شفاف از خودم نشان بدهم. مثلاً هر جلسه دونفره را با بیان موضوعی شخصی درباره خودم آغاز کنم تا ابتدا خودم آسیب‌پذیر بودن را نشان دهم و بعد اعضای تیم نیز راحت‌تر از من پیروی کنند.»

منظورم را متوجه شدید. کم‌کم می‌بینید که هویت «یک مدیر بهتر» با چه رفتارهایی گره خورده است. در نتیجه، به‌جای اینکه فقط در سطحی کلی با خودتان بگویید «می‌خواهم مدیر بهتری باشم» که تبدیل کردنش به عمل دشوار است، می‌توانید روی ساختن همان عادت‌های مشخص تمرکز کنید.

پس چرا عادت‌های خوب این‌قدر سخت شکل می‌گیرند اما به‌راحتی از بین می‌روند، در حالی که عادت‌های بد خیلی راحت ایجاد می‌شوند و ترک کردنشان این‌قدر دشوار است؟

زمانی که مشغول نوشتن کتاب عادت‌های اتمی بودم، خیلی به این سؤال فکر کردم. به نظرم همین سؤال، نکات زیادی درباره نحوه ایجاد عادت‌های خوب و کنار گذاشتن عادت‌های بد به ما یاد می‌دهد.

فرض کنیم می‌خواهیم یک عادت خوب ایجاد کنیم. خب، چرا عادت‌های بد این‌قدر راحت در زندگی ما ماندگار می‌شوند؟ وقتی آن‌ها را بررسی می‌کنید، متوجه می‌شوید که چند ویژگی مشترک دارند. نخستین ویژگی این است که معمولاً بسیار آشکار و در دسترس هستند. برای مثال، فرض کنید غذا خوردن در رستوران‌های فست‌فود، عادتی است که می‌خواهید کمتر انجامش دهید.

برای مثال، در آمریکا تقریباً غیرممکن است که بیش از 15 دقیقه در خیابان رانندگی کنید و دست‌کم از کنار چند رستوران فست‌فود عبور نکنید؛ اگر نگوییم ده‌ها رستوران. آن‌ها همه‌جا حضور دارند، کاملاً در معرض دید هستند و بخش جدایی‌ناپذیر محیط اطراف ما شده‌اند. این نکته، درس مهمی برای ساختن عادت‌های خوب به ما می‌دهد: اگر می‌خواهید یک عادت خوب ماندگار شود، باید آن را به بخش پررنگی از محیط زندگی خود تبدیل کنید.

ویژگی دیگری که بسیاری از عادت‌های بد دارند، این است که فوق‌العاده راحت و بدون اصطکاک هستند. انجام دادنشان تقریباً هیچ زحمتی ندارد. همین راحتی بیش از حد، یکی از مهم‌ترین دلایلی است که باعث می‌شود به آن‌ها پایبند بمانیم. بنابراین، اگر می‌خواهید عادت‌های خوبتان دوام بیاورند، باید انجام دادن آن‌ها را تا حد ممکن ساده، آسان و در دسترس کنید.

ویژگی دیگر عادت‌های بد این است که معمولاً پاداش آن‌ها فوری است، اما هزینه‌شان با تأخیر ظاهر می‌شود. در مقابل، درباره عادت‌های خوب معمولاً دقیقاً برعکس است. برای مثال، اگر فقط یک هفته به باشگاه بروید، دستاورد چشمگیری نصیبتان نمی‌شود. حتی ممکن است فقط بدن‌درد داشته باشید. هنوز تغییر محسوسی در ظاهر خود نمی‌بینید، وزن‌تان تقریباً ثابت مانده و تصویرتان در آینه تفاوتی نکرده است. تنها زمانی به نتیجه دلخواه می‌رسید که این عادت را یک، دو یا حتی سه سال ادامه دهید.

در نتیجه، در آغاز مسیر بسیاری از عادت‌های خوب، شکافی به وجود می‌آید؛ چیزی که می‌توان آن را «دره دشوار آغاز مسیر» نامید. شما انجام دادن عادت را شروع می‌کنید، اما خبری از پاداش فوری که انتظارش را دارید نیست. در مقابل، عادت‌های بد دقیقاً برعکس عمل می‌کنند. همان لحظه احساس خوبی به شما می‌دهند و با خودتان می‌گویید: «این که حس فوق‌العاده‌ای دارد، پس دوباره انجامش می‌دهم.» اما بعدها متوجه می‌شوید که در بلندمدت به شما آسیب زده است.

به بیان ساده، هزینه عادت‌های خوب را امروز می‌پردازید، اما پاداششان را در آینده دریافت می‌کنید. در مقابل، پاداش عادت‌های بد را امروز می‌گیرید، اما هزینه آن‌ها را در آینده خواهید پرداخت.

بخش بزرگی از اینکه چرا عادت‌های بد این‌قدر راحت شکل می‌گیرند و عادت‌های خوب به‌سختی ایجاد می‌شوند، به همین فاصله زمانی میان انجام رفتار و دریافت پاداش مربوط می‌شود.

برای ثبت دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.