شما هدف خود را پیدا نمی‌کنید، آن را می‌سازید (HBR)

هدف خود را پیدا نمی‌کنید، آن را می‌سازید

این مقاله در مجله کسب و کار هاروارد منتشر شده که منبعی معتبر و ارزشمند در حوزه کسب و کار است.

نویسنده: جان کلمن

ترجمه شده توسط تیم گیت (Git.ir)

...

ایده اصلی در یک نگاه

  • مسئله

بسیاری از افراد در یافتن هدف شخصی خود دچار مشکل می‌شوند، زیرا تصور می‌کنند هدف چیزی است که باید کشف شود. این طرز فکر می‌تواند به سردرگمی و نداشتن مسیر مشخص منجر شود.

  • راه‌حل

هدف چیزی نیست که پیدا شود، بلکه از طریق اقدام آگاهانه ساخته می‌شود. ارزش‌ها و علایق اصلی خود را شناسایی کنید، اهدافی مشخص و همسو با آن‌ها تعیین کنید، گام‌های عملی برای رسیدن به آن‌ها بردارید و به‌طور مستمر با رشد خود، هدف‌تان را اصلاح و تکمیل کنید.

  • دستاورد

افرادی که به‌طور مستمر هدف خود را می‌سازند و توسعه می‌دهند، احتمال بیشتری دارد که رضایت و موفقیت بیشتری را تجربه کنند.


«چطور هدفم را پیدا کنم؟»

از زمانی که من، دنیل گولاتی و الیور سگوویا شش سال پیش کتاب Passion and Purpose را منتشر کردیم، صدها سؤال درباره هدف دریافت کرده‌ام، از افراد جوان تا افراد مسن. همه ما به دنبال آن هستیم. بسیاری از ما احساس می‌کنیم هرگز آن را پیدا نکرده‌ایم، آن را از دست داده‌ایم، یا به نوعی از آن فاصله گرفته‌ایم.

اما در میان تمام این اضطراب‌ها، ما دچار یک سوءبرداشت اساسی درباره هدف هم هستیم؛ سوءبرداشتی که به‌خوبی در رایج‌ترین سؤالی که می‌شنوم خلاصه می‌شود: «چطور هدفم را پیدا کنم؟» به چالش کشیدن این تصورات غلط می‌تواند به همه ما کمک کند درک کامل‌تر و واقع‌بینانه‌تری از هدف داشته باشیم.

سوءبرداشت 1: هدف فقط چیزی است که باید آن را پیدا کنید

در شبکه‌های اجتماعی، اغلب نقل‌قول الهام‌بخشی را می‌بینم که به مارک تواین نسبت داده می‌شود: «دو روز مهم در زندگی شما، روزی است که به دنیا می‌آیید و روزی است که می‌فهمید چرا.» این جمله به‌خوبی چیزی را بیان می‌کند که من آن را «نسخه هالیوودی هدف» می‌نامم. مثل نئو در فیلم The Matrix یا ری در Star Wars، ما هم در زندگی حرکت می‌کنیم و منتظریم تا سرنوشت یک مأموریت بزرگ‌تر را به ما بدهد.

اشتباه نکنید، چنین چیزی ممکن است رخ دهد، حداقل در برخی موارد. اخیراً سخنرانی اسکات هریسون از Charity: Water را دیدم و داستان او تا حد زیادی درباره پیدا کردن یک هدف بزرگ‌تر پس از دوره‌ای سرگردانی بود. اما به نظر من این اتفاق بسیار نادرتر از چیزی است که اغلب تصور می‌شود. برای یک جوان 20 ساله در دانشگاه یا یک فرد 40 ساله در شغلی بدون رضایت، جست‌وجوی یک پاسخ جادویی برای معنا بخشیدن به زندگی، بیشتر به ناامیدی ختم می‌شود تا رضایت.

برای دستیابی به هدف در زندگی حرفه‌ای، بیشتر ما باید به همان اندازه که به دنبال یافتن معنا در کار هستیم، تلاش کنیم به کار خود معنا بدهیم. به بیان دیگر، هدف چیزی است که ساخته می‌شود، نه چیزی که پیدا شود. تقریباً هر شغلی می‌تواند سرشار از معنا باشد. رانندگان سرویس مدرسه مسئولیت بزرگی دارند، از کودکان مراقبت می‌کنند و آن‌ها را ایمن نگه می‌دارند و نقش مهمی در فراهم کردن آموزش برای آن‌ها دارند. پرستاران نه‌تنها در درمان بیماران نقش دارند، بلکه آن‌ها را در سخت‌ترین لحظات زندگی همراهی می‌کنند. حتی یک صندوقدار می‌تواند یک تعامل دوستانه و انرژی‌بخش در روز یک فرد ایجاد کند، یا برعکس، تجربه‌ای بی‌اهمیت یا ناخوشایند باشد.

اما در تمام این مثال‌ها، هدف اغلب از تمرکز بر جنبه‌های معنادار کار و انجام آن به شکلی به‌دست می‌آید که این معنا پررنگ‌تر شود و در مرکز توجه قرار گیرد. درست است که برخی مشاغل به‌طور طبیعی معنای بیشتری دارند، اما بسیاری دیگر نیازمند تلاش آگاهانه برای ایجاد همان حس هدفی هستند که به دنبال آن هستیم.

سوءبرداشت 2: هدف یک چیز واحد است

دومین سوءبرداشتی که اغلب می‌شنوم این است که هدف را می‌توان به‌عنوان یک چیز واحد تعریف کرد. برخی افراد واقعاً به نظر می‌رسد که یک هدف فراگیر و غالب در زندگی خود دارند. مادر ترزا زندگی‌اش را وقف خدمت به فقرا کرد. ماری کوری تمام انرژی خود را صرف کار علمی‌اش کرد. ساموئل جانسون نیز خود را کاملاً وقف نوشتن کرد.

با این حال، حتی این افراد برجسته نیز منابع دیگری از هدف در زندگی‌شان داشتند. مادر ترزا خدمت به فقرا را بخشی از یک رسالت بزرگ‌تر می‌دانست. کوری، دانشمند برنده جایزه نوبل، در عین حال همسر و مادری متعهد بود (او زندگینامه همسرش پیر را نوشت و یکی از دخترانش، ایرن، نیز برنده جایزه نوبل شد). جانسون نیز علاوه بر نویسندگی، به‌عنوان فردی انسان‌دوست در جامعه خود شناخته می‌شد و اغلب شخصاً از افراد نیازمند حمایت می‌کرد.

بیشتر ما در زندگی خود چندین منبع برای احساس هدف داریم. برای من، این منابع شامل فرزندانم، ازدواجم، باورهای معنوی‌ام، نوشتن، کارم و جامعه‌ام هستند. برای تقریباً همه افراد، یک «چیز واحد» وجود ندارد که بتوان آن را پیدا کرد. در واقع، ما به دنبال «هدف‌ها» هستیم، نه یک هدف واحد. مجموعه‌ای از منابع معنا که به زندگی و کار ما ارزش می‌بخشند.

تعهدات حرفه‌ای فقط یکی از اجزای این معنا هستند و اغلب کار ما در مرکز هدف زندگی‌مان قرار ندارد، بلکه ابزاری است برای کمک به دیگران، از جمله خانواده و جامعه‌مان. پذیرش این منابع متعدد هدف، فشار یافتن یک پاسخ واحد برای معنا دادن به زندگی را از دوش ما برمی‌دارد.

سوءبرداشت 3: هدف در طول زمان ثابت است

امروزه داشتن چند مسیر شغلی در طول زندگی بسیار رایج شده است. برای مثال، فردی را می‌شناسم که اخیراً یک مسیر موفق در سرمایه‌گذاری خصوصی را رها کرده تا یک استارتاپ راه‌اندازی کند. دو نفر دیگر را هم می‌شناسم که مسیر حرفه‌ای خود در کسب‌وکار را ترک کرده‌اند تا وارد عرصه سیاست شوند. حتی اگر مسیر شغلی‌مان را تغییر ندهیم، اغلب ما در طول زندگی مراحل مختلفی را تجربه می‌کنیم که در آن‌ها منابع معنا تغییر می‌کنند، از کودکی و جوانی گرفته تا والد شدن و دوره پس از آن.

این تغییر در منابع هدف، نشانه بی‌ثباتی یا نبود تعهد نیست، بلکه کاملاً طبیعی و حتی مطلوب است. همان‌طور که ما در چندین حوزه مختلف معنا پیدا می‌کنیم، این منابع نیز در طول زمان تغییر می‌کنند. درک من از هدف در 20 سالگی، از بسیاری جهات با امروز متفاوت است و تقریباً درباره هر فرد دیگری هم می‌توان همین را گفت.

پس «چطور هدفم را پیدا کنم؟» سؤال درستی نیست. ما باید به‌دنبال این باشیم که به هر کاری که انجام می‌دهیم معنا بدهیم، اجازه دهیم منابع مختلف معنا به‌طور طبیعی در زندگی‌مان شکل بگیرند، و با تغییر آن‌ها در طول زمان راحت باشیم. بازنگری در اینکه منظور ما از «هدف» چیست، به ما کمک می‌کند حضور و نقش آن را در زندگی‌مان بهتر درک کنیم.

برای ثبت دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.